صفحه اول صفحه اول توسعه منابع انسانی  سوالات متداولسوالات متداول
جمعه ٢١ خرداد ١٤٠٠
دسترسی سریع

شرکت ملی صنایع پتروشیمی

صفحه اصلی > خدمات به کارکنان > ایثارگران > آرشیو اخبار > با عاشقان 
اخبار > روز آزادی


  چاپ        ارسال به دوست

روز آزادی

اتوبوس از اردوگاه عنبر خارج شد بیابان ها پدیدار شد بیابان های کویری و خشک رمادی . دقیقاً به یاد دارم که در قسمتی از جاده پیرزنی قد خمیده را از دور مشاهده کردم که پشته ای هیزم بر پشت خود داشت و با قد خمیده به طرف روستایشان که از دور و چند کیلومتری مشخص بود می رفت با خودم گفتم این است عراق عظیم و عراق مدرن و پیشرفته که صدام دائم دم از آن می زد. این پیرزن بیچاره حال راه رفتن ندارد در حالی که مانند دهه های گذشته باید برای سوخت منزلشان هیزم حمل کند در حالی که عراق منبع عظیم نفت و گاز است.
اتوبوس ها مسیر خود را ادامه دادند در هر اتوبوس فقط یک راننده بود و دو سرباز مسلح که ما را همراهی می کردند.

چهار ساعت گذشت به بغداد رسیدیم حرکت اتوبوس ها خیلی کُند بود ضمن اینکه هر یک ساعت یکبار حدود ده دقیقه توقف داشت برای همین راه دوساعته چهار ساعت طول کشید از داخل شهر عبور نکرد هر چه منتظر شدیم خبری از ناهار نشد صبحانه هم که نداده بودند حتی یک قطره آب هم داخل اتوبوس نگذاشته بودند البته ما بیشتر از این انتظاری از آنها نداشتیم ضمن اینکه اشتیاق و هیجان ویژه آن روز باعث فراموشی تشنگی و گرسنگی شده بود.
به فکر رفته بودم. وقتی نزد خانواده رفتم با پدرم با برادران و خواهرانم چگونه برخورد کنم؟ اصلاً پدرم زنده است؟ نکند افراد دیگری هم از خانواده از دنیا رفته باشند و به من نگفته باشند؟ اگر چنین بود چکار کنم؟ به بچه های برادر شهیدم چه بگویم ؟ و ده ها سوال و تصور و تجسم در زمان دیدار با خانواده.
اتوبوس همچنان به کندی راه خود را ادامه می داد ساعت سه بعد ازظهر اتوبوس توقف کرد ولی این بار توفقش از ده دقیقه بیشتر شد دوباره حدود صد متر جلو تر رفت. از دور روی تپه ای پرچم عراق بود خوب که توجه کردم دویست سیصد متر آن طرف تر پرچم ایران هم دیده شد گویا با سه رنگ زیبای سرخ و سفیدو سبز با حرکات باد برای ما دست تکان می داد و منتظر ما بود باورکردنی نبود یکی از بچه ها گفت اینجا مرز ایران و عراق است .
من که باورم نمی شد که این بعثی ها به این راحتی ما را آزاد کنند . درِ اتوبوس باز شد یک مرد نسبتاً جوان وارد اتوبوس شد لباسش سبز بود مانند لباس سپاه ولی آرم سپاه روی سینه اش نبود دارای محاسنی سیاه بود وسط اتوبوس ایستاد و گفت من از طرف جمهوری اسلامی به شما خوش آمد می گویم یکی از بچه ها پرسید شما ایرانی هستید ؟گفت بله من آمده ام به شما خوش آمد بگویم یکی از او پرسید بچۀ کجایی گفت مشهد. او گفت تا دقایقی دیگر با اسرای عراقی مبادله می شوید سعی کنید زمان تبادل با آرامش پیاده شوید و سوار اتوبوس های خودمان شوید سپس از اتوبوس ما پیاده شد و داخل اتوبوس بعدی شد.
بیش از نیم ساعت طول کشید اتوبوس حرکت کرد نگاه ساعت مچی دوست بغل دستی ام کردم ساعت پنج دقیقه مانده بود به چهار بعد از ظهر. اتوبوس چند صد متر بیشتر نرفت و توقف کرد در باز شد پیاده شدیم نظامی های عراقی در یک صف ما را بدرقه می کردند نیروهای صلیب سرخ هم آنجا حضور داشتند یکی از نظامی های عراقی به هر اسیری یک قرآن تحویل می داد و می گفت هدیه از سید الرئیس صدام حسین است وقتی قرآن را گرفتم نزدیک بود بلند بگویم قرآن به کمر سید الرئیس بزند اما خودم را کنترل کردم .
همانطور که ما در حال مبادله بودیم اسیران عراقی نیز در یک صف به طرف همان اتوبوس هایی که مارا آورده بودند می رفتند ظاهر آنها بسیار شیک بود کت و شلوار زیبایی به تن داشتند و دارای موها و ریش های بلند بودند هر کدام یک چمدان نیز در دست داشتند در حالی که ما با بلوز و شلوار نظامی و بدنی لاغر بدون هیچ ساک یا کیفی بودیم و تنها چیزی که همراه داشتیم کیسه یا کیفی بود که با پارچه های کهنۀ دوخته بودیم و چند تکه پارچه تبرکی در آن بود. به آنها دست بلند می کردیم و آنها نیز دست بلند می کردند.
به طرف جمعیتی رفتیم که آن طرف تر ایستاده بودند همه ایرانی بودند خیلی به سرعت ما را از داخل صفشان، که برای استقبال ایستاده بودند به طرف اتوبوس ها راهنمایی می کردند وقتی خواستم وارد اتوبوس شوم چشمم به تصویر حضرت امام و مقام معظم رهبری افتاد که پشت شیشۀ اتوبوس نصب شده بود با دیدن این تصاویر روحی تازه در وجودم دمیده شد و با حالی که از شب گذشته تا کنون حتی یک قطره آب هم نخورده بودم نیرویی عجیب گرفتم دیگر باورم شد در ایرانم خدا را شکر کردم خواستم به سجده بروم موقعیت نبود به سرعت از پشت سرم اسرا در حال سوار شدن بودند وقتی اتوبوس پر شد خیلی سریع حرکت کرد و دقایقی بعد در مکانی ایستاد و همه پیاده شدیم به خاک افتادم و سجدۀ شکر بجا آوردم این خاک وطن بود که بعد از چندین سال آن را در آغوش می گرفتم به لحظه ای رسیده بودم که هشت سال منتظرش بودم، آزادی ، آن هم آزادی با سرافرازی . به وطن اسلامی رسیده بودم کشوری که بخاطرش و برای حفظ آن  مادران زیادی داغدار شدند و فرزندان بسیاری یتیم شدند. چه مادرانی که در انتظار فرزندان خود آرزو به دل رفتند همۀ بچه ها در سجدۀ شکر بودندو خدا را شاکر و اشک شوق می ریختند.
خاطره از: حسین کرمی اردوگاه عنبر ۸ سال

 


١١:٤٢ - 1394/05/24    /    شماره : ٩٥٧٥    /    تعداد نمایش : ٨٠٨


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج




كليه حقوق اطلاعات و مطالب اين سايت محفوظ و متعلق به شركت ملي صنایع پتروشیمی می باشد
Copyright © 1997-2019 National Petrochemical Company - All rights reserved