خادمی می گفت:«تازه کجایش را دیدی؟یک سال تمام زیردستش کارکردم وهنوز هم منگ کارش هستم.یک لشگر است ویک مدنی!نمیدانیم از شگفتی کارهایش بخندیم یا گریه کنیم. فقط گاهی مثل یخ منجمد می شویم وبعضی اوقات هم وا می رویم.»
خادمی می گفت:«ظاهرش مثل بچه مظلوم هاست. به قول بچه ها هیکل عقیدتی دارد. لاغر ونحیف، با چشمهای گودرفته وصورتی استخوانی. پیش آدمهای عادی حکایت فیل وفنجان است تا چه رسد به ادمهای غیرعادی که روزی یک وجب هم گنده تر میشوند. ولی جان کلام اینکه یک تارمویش به تمام هیکل ودارونداردم کلفت های پرمدعا می ارزد.»
خادمی می گفت:«هرکس اسم مدنی را می شنود انتظاردارد بایک غول مواجه شود و وقتی هم برای اولین بار اورا می بیند، حدس می زند که پیک گردان ویاحداکثر بی سیم چی گردان است. اما موقعی که میفهمد او فرمانده گردان است ، آن هم یک گردان زرهی ، ناباورانه زیرلب زمزمه میکند که جل الخالق.»
خادمی این هاراکه گفت، این طورادامه داد:
آن روز تانک های عراقی خیلی اذیتمان کردند. بالاخره بعداز شلیک همه موشک ها وبا کلی زحمت توانستیم تقریبا همه شان رابزنیم. ان چند تایی هم که سالم مانده بودند فرار کردند. واقعا هم دمشان گرم، چراکه اگر میماندند ومی جنگیدند، راست حسینی ازموشک ومهمات خبری نبود وچیزی برای مقابله نداشتیم. خیالمان راحت شده بود که حالا دیگر میتوانیم یک نفس راحت بکشیم، اماهنوز نفس به نیمه نرسیده بودکه انفجارمهیبی نصف خاکریز رابه هوا برد...یاللعجب! بلافاصله صدایی به گوش رسید. صدای غرش یک تانک عراقی درپشت خاکریز بود. آن لحظات را نمی شود توصیف کرد . فقط می توانم بگویم صدای تانکی که هرلحظه به مانزدیک تر میشد ودرآن موقعیت هم ما هیچ گلوله ای برای دفاع نداشتیم، مثل این بود که شنی آن روی قفسه سینه مان حرکت می کند وکشیده می شود. انگار قلبمان را ازجا درمی آورند. وحالا ما علاوه برگلوله وموشک، رمق هم نداشتیم. باکلاش هم نمی شد جلوی تانک ایستاد!...یا علی(ع)...باز هم مدنی. کلاش رابرداشت و خودش را ازخاکریز بالا کشید وبالهجه شیرین آذربایجانی اش گفت: بچه ها من رفتم!
کجا؟!...ولی مدنی اهل توضیح وتوجیه نبود. هرکس چرایش رامی خواست باید می رفت پشت خاکریز. راستش بااینکه رفتن اورا باچشم های خودمان دیده بودیم، بازهم باور نمی کردیم. تا اینکه همگی شکه شده ومثل برق گرفته ها روی خاکریز پریدیم. مدنی مثل کسی که بعداز مدت ها دوست قدیمی خودراپیداکرده باشدبه سراغ تانک می رفت وتانک هم مثل دوستی که آغوش انتظارش رابرای رفیق خود باز کرده باشد درجای خود ایستاده بود. «مدنی!چه کار میکنی؟!مگه دیوونه شدی؟...برگرد!» کلاش مدنی مثل بیل آبیارها روی شانه اش بالا وپایین می پریدواو باقدم های محکم به پیش می رفت. تانک تا آن لحظه حرکتی نداشت: ولی ناگهان لوله اش چرخید!مثل چرخش سرنیزه ای که درقلب آدم فرو کرده باشند. لوله چرخیدو چرخیدودرست مقابل مدنی قفل شد. رحمتی یک مشت خاک توی پنجه هایش گرفته بود وبی اختیار می فشرد. هر لحظه مدنی نزدیک و نزدیک تر می شد. حالا به چه نیت، چه اراده وچه دلیلی؟ تنها مدنی میدانست وخدای مدنی.
وقتی مدنی به چندقدمی تانک رسید مثل بچه مظلوم ها، باگردن خمیده ایستاد وبرو ر تماشایش کرد. گویی منتظربود که تانک سرصحبت راباز کند، ومطمئنامثل ماکه از کارهایش مبهوت شده بودیم او هم بهت زده بود ودستش به دگمه آتش نمی رفت. لحظات سختی بود. نه برای مدنی بلکه برای ما. مثل تحمل سنگینی صخره ای بزرگ به دوشهایی شکننده وناتوان!سردرد وسرگیجه، سیاهی ووحشت! الان؟
یک لحظه دیگر؟!
مدنی ساکت بودوتانک،ساکت.مدنی ساکن بودوتانک،ساکن، ولی ما کوره ای گداخته وملتهب. مستاصلی بودیم که هر لحظه می خواست ازهم بپاشد ودر هم بریزد.آن لحظه شوم بی گریز! انتظاری مخوف وکشنده. می خواستیم ونمیخواستیم بشنویم . می خواستیم ونمی خواستیم ببینیم...الان؟ لحظه ای دیگر؟!...
ناگهان دریچه تانک بالا رفت ودو دست به موازات هم بیرون آمد وازپس دست هالوله تفنگی با یک کلاهخود بر روی آن: «الدخیل الخمینی!»
لحظه ای بعد، مدنی بود که سوار برتانک گوش عراقی را گرفته بود وفریاد می زد که: گازبده...گاز بده!وعراقی هم گاز می داد وغول سیاه مهارشده را به سمت ما می آورد...«ومارمیت اذ رمیت ولکن الله رمی.»
منبع : کتاب فرمانده من صفحه 11-14