شب سردی بود ، پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن ،شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتریها میذاشت و انعام میگرفت، پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه،رفت نزدیک تر،چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گـنـد یده داخلش بود، با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه،میتونست.....
كليه حقوق اطلاعات و مطالب اين سايت محفوظ و متعلق به شركت ملي صنایع پتروشیمی می باشدCopyright © 1997-2019 National Petrochemical Company - All rights reserved